تبليغاتX
پنجره اي روبه فردا
امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودی

بخش دوم«پایانی»

«تو کمبوجیه مپندار که عصای زرین سلطنتی تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت دوستان

 صمیمی و یکدل برای پادشاه عصای مطمئن تری هستند.

هرکس باید برای خویشتن دوستان یکدل  فراهم آورد واین دوستان را جز به نیکوکاری

 به دست نتوان آورد.

ای فرزندان من اگر می خواهید مرا شاد کنید نسبت به یکدیگر آرزم بدارید .

پیکر بی جان مرا هنگامی که دیگر در این دنیا نیستم در میان سیم و زر مگذارید و هرچه

زودتر به خاک باز دهید.چه چیز بهتر از اینکه انسان با خاک که این همه چیزهای نغزو

زیبا می پرورد آمیخته گردد.

من همواره مردمان را دوست داشته ام واکنون نیز شادمان خواهم بودکه با خاکی که به

مردمان نعمت می بخشد آمیخته گردم.

و از تمام پارسیان و متحدان بخواهید تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اینکه دیگر

ازهیچ گونه بدی رنج نخواهم برد تهنیت گویند...»

 

                                                   برگرفته از کتاب5000 هزار سال تارخ ایران

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 11:2 | لینک  | 

آنچه در ذیل آمده چکیده ای است از وصیت نامه کوروش کبیر پادشاه بزرگ ایران زمین

که اون رو در دو بخش آماده کرده ام:

«کوروش به هنگام باز گشت به جهان فروغ بی پایان فرزندان و دوستان خودش و داوران

پارسی را فراخواند و چنین گفت:

فرزندان من دوستان من اکنون به پایان زندگی نزدیک شده ام من آن را با نشانه های

آشکار دریافته ام.وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپندارید و کام من این است که این

احساس در اعمال و رفتار شما مشهود باشد زیرا من به هنگام کودکی- جوانی وپیری

سعادتمند بوده ام...

زادگاه من قطعه کوچکی از آسیا بود من آن را اکنون مفتخر و بلند پایه باز می گذارم و

در این هنگام که به دنیای دیگر می گذرم شما و میهنم را خوشبخت می بینم و از این

رو میل دارم آیندگان مرا مردی خوشبخت بدانند...

فرزندانم من شما را از کودکی چنان تربیت کرده ام که پیران را آزرم (محترم) دارید و

کوشش کنید تا جوانتران از شما آزرم بدارند

ادامه دارد...

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 1:42 | لینک  | 

از بهشت که بیرون آمد دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را

چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت میمری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است

فساد. انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر 

خداوند چنین می خواهد....

خداوند گفت:برو و آگاه باش جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین

می گذرد. زمینی آکنده از شر و خیر آکنده از حق و باطل از خطا و از صواب و اگر

خیر و حق وصواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگر نه ...

و فرشته ها همه گریستند اما انسان نمی توانست برود انسان بر در گاه بهشت

وامانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خداوند چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را

به غبطه واداشت. انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا گفت:حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی.برو و بهترین

بر گزین که بهشت پاداش بهتر گزیدن توست.

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد تا تو بهترین را برگزینی و آنگاه انسان

زمین را انتخاب کرد رنج و صبوری را.واین آغاز انسان بود....

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 11:54 | لینک  | 

دلم تنگ شده بود طاقتم تمام سخت گذشت اما هرچه بود گذشت

دلم برای وبلاگ و اینترنت دلم برای وبلاگ خزان - دل پناه - به آئین-

راز نو و دیگر دوستانم تنگ شده بود...وحالا دوباره آمدم و این بار

راسخ تر از همیشه...

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 2:45 | لینک  | 

بنفشه ای خوش رنگ

دمیده بود در آغوش کوه از دل سنگ

به کوه گفت:

شعرت خوش است و تازه تر

وگر درست بخواهی من از تو شاعرتر

که شعرت از دل سنگ است و

شعرم از دل تنگ.

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 1:16 | لینک  | 

می خواستم برای این پست یه مطلب انتقادی بزارم که متاسفانه نتونستم

اون رو برای امروز کامل کنم اما یه شعر زیبا که نمی دونم شاعرش چه کسیه

رو انتخاب کردم... شعر زیبایی ست.

شب که از کوچه باران زده ات باز گذشتم

چشم بر پنجره بستم که پیام غزلم باز ستانم

به کلامی به سلامی که از آن عشق تراود به نگاهم

شب دوشین شب تکرار

که با سایه از آن کوچه گذشتم

نام زیبای تورا باز به دیوار همان کوچه نوشتم

تا که بر نام تو افتد همه شب سایه مستم

روی برگ گل صد برگ نوشتم شب دوشین

دوست دارم گل پیراهن گلدار تو باشم

دوست دارم گل پیراهن گلدار تو ریزم

به کف باغچه کوچک خانه،تا که گلها

همه عطر تن گلبوی تو گیرند

شامگاهی چو ستاره بنشین بر گذر شب

باز کن پنجره راپای به پهنای دلم نه

تا که آرام بگیرد دل من از نفس تو

شب به اندازه یک پنجره در دیده من جای گرفته

تو به اندازه یک پنجره بنشین به نگاهم

باز کن پنجره را تا که تو را باز ببینم...

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 2:39 | لینک  | 

نیمه شب بود غمی تازه نفس

ره خوابم زدو بیدارم کرد

ریخت از پرتو لرزنده شمع

سایه دسته گلی بر دیوار...

شمع خاموش شد از تند بادی

اثر از سایه روی دیوار نماند

کس نپرسید کجا رفت،که بود

که دمی چند در این جا گذراند

                     من اگر سایه خویشم یا رب؟

                     روح آواره ی من کیست،کجاست؟

 

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 2:56 | لینک  | 

عکس همه گفته ها ونا گفته ها را در خود دارد چشم بیدار مارا طلب می کند

robehfarda

و باز هم به قول سهراب:

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 1:43 | لینک  | 

دفتر خاطره هامون پر شده از غم حسرت

چند صفحه حرف نگفته،چند صفحه ماتم غربت

تا به کی گوشه نشینی عکس فردا رو کشیدن

تا به کی رفتن و رفتن اما هیچ جا نرسیدن

مثل اون پرنده ای که تو قفس فکر فراره

ولی وقتی می ره بیرون،نمی دونه کی رو داره

تو هم یه اسیری اما، اسیر قلبت و نقشت

نقشی که خودت نوشتی ، ولی دنیا نمی ذاره

بیا این نقش رو رها کن فکر تازه ای بنا کن

بگذر از حرف نگفته ،بگذر از غم غریبی

به جای حسرت روزهای گذشته

یا شمردن سرانگشتی قاب های شکسته

به ستاره ها نگاه کن، به طلوع گرم خورشید

به حضور ماه و مهتاب، به طراوت شقایق

که یه فردای دیگه، تو دفتر خاطره هامون

بمونه

چند صفحه حرف های تازه

چند تا شاخه گل پونه...

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 1:9 | لینک  | 

ای کاش

یه نسیم،یه خواب،یه پرنده

ره آشیانه ام بلد بودو به مهمانی خلوت دلم پای می گذاشت

و ساعتی چند مرا با خود می برد به دور دست ها...

به کلبه آرامش، به عمق خورشید،به آبشار عشق، به جنگل سبز محبت

به بی کران ها

به هر جایی جز اینجا!

ای کاش ساعت سفر به پایان نرسد

و هرگز از آن بهشت خیالی پای بر زمین خاکی ننهم

و همچنان در یه سبد هوای آبی گم شوم.

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 3:35 | لینک  | 

انگار همین چند ثانیه پیش بود چند ساعت بیشتر به سال تحویل

نمونده بود داشتم مطلب قبلی رو برا عید می نوشتم... یه چشم

به هم زدیم تعطیلات نوروز تموم شد به قول سهراب حس غریبی

است قبل از اینکه سال تحویل بشه با همه شور و شوقی که

وجود داره اون ته قلبمون یه غم وجود داره که یک سال گذشت

حالا هم که تموم شده یه غم وجود داره که نوروز امسال هم به

پایان رسیدو روز از نو روزی از نو...

و زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد...

 

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 3:48 | لینک  |